صفحه در حال بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...

چطور من
يك شب رو بدون تو بگذرونم
اگر كه قرار باشه بدون تو زندگي كنم
چه جور زندگي خواهد بود
اوه، الان
تو رو در بازوانم مي خواهم
تو دنيا و قلب و روح مني
اگر تو بري
تو همه چيز من رو خواهي برد
تمام چيزهاي خوب زندگي من
اوه ، بدون تو
عزيزم من نمي دونم چيكار كنم
من بدون تو گم ميشم
اگر يه روزي بري
همه چيز من رو خواهي برد
حالا به من بگو
مي خواهم بدونم
بدون تو چطور تنفس كنم؟
اگر يه روزي بري![]()

سلام خدمت پدر مهربون و فداکار و دلسوزم.
روز پدر رو به پدر همیشه گرم و صمیمی خودم به پدری که برای اینده من کار
و زحمت های بسیاری کشید به پدری که همیشه من رو به اینده امیدوار کرد
به پدری که یه دنیا عشق به من یاد داد به پدری با فداکاری خودش نزاشت من
هیچ کم داشتی تو این دنیا داشته باشم به پدری که سالها برای بزرگ کردن
من خون دل خورد به پدری که برای گشنه نمودن من و خانوادش شبها و روزها
در ۳ شیفت کار می کرد به پدری وقتی ناراحتی من رو می دید همه کار می کرد
تا من لبخندی بزنم. به پدری که به من یاد داد چگونه روی پای خودم بایستم و
ادعا کنم که این من هستم . منی متمایز از دیگران.
بابا جونم خیلی دوست دارم . مرسی بابت تمام زحمت ها و لطف هایی که
در حق من داشتی.
به جرات می تونم بگم اگر من پدر نداشتم الان این موقعیت درخشان کار و
اقتصادی رو نداشتم. پدرم من دیگه ترسی از اینده ندارم چون تو رو داشتم
و به همه این چیزها رسیدم. پدرم من می تونم روی پای خودم بایستم و به
خود می بالم که پدری چون تو دارم ای کاش بتوانم ذره ای از محبت های تو
رو جبران کنم.
هر چی بگم از تو کم گفتم . خیلی دوست دارم
همین طور روز پدر رو به پدران گرامی ایران زمین تبریک عرض می کنم.








سلام به تمامی گلهای خوب و مهربون ایرونی
امروز می خوام راجب یه موضوع بنویسم که باورش کمی سخته ولی
حقیقت داره و ازتون خواهش
می کنم با نظرات خودتون بیاید تا یکبار دیگه همدیگرو راهنمایی کنیم![]()
خوب با اجازه همتون برم سر اصل مطلب.![]()
اولش بگم این مو ضوع کاملا حقیقت داره و با مسولیت خود من نوشته
میشه و اگر مغایرتی با قوانین بلاگفا داشته باشه حتما پاک میشه و حتی
اگر خود کسی که راجب اون می نویسم فکر می کنه از طریق نوشته های
من کسی متوجه اون میشه بازم هم پاک می کنم. فقط کافیه مسئولین
گرامی و زحمت کش بلاگفا و یا این خانوم گل ناز ایرونی به من اطلاع بدند.![]()
حدود ۱۸ روز پیش یه خانومی به تلفن موبایل من ۰۹۱۲ زنگ زد چون صدای
اون شبیه صدای یکی از دوستان من بود به اشتباه فکر کردم شاید دوست
من باشه ( منظور از دوست یک دوست معمولی کسی که فقط یک سلام و
علیک داریم) و بهش گفتم سلام تویی ( اسم دوستم رو گفتم بهش) اونم
سریع گفت اره حالت خوبه و... . بهش گفتم مرسی کامپیوترت درست شد
زنگ زده بودی گفت اره خلاصه یه چند دقیقه ای حرف زدیم و بعد یه سوتی
داد و متوجه شدم این دوست من نیست .
جالب اینجا بود که حتی شمارش هم من نگاه نکرده بودم که ببینم کیه چون
ساعت ۲ شب بود و من خواب الود بودم.
بعد از اینکه متوجه شدم سریع تلفن رو قطع کردم و خوب این دختر خانوم
گل بارها و بارها تماس گرفت و چند بار اس ام س زد و هر دفعه حرفهای تازه
ای می زد یکبار گفت من دوست دوست شما هستم و نمی خواستم
مزاحمتی ایجاد کنم و یا می گفت من می خواستم باهات دوست
شم ظاهرا تمایل نداری باشه و وفتی می دید با بچه طرف نیست همش
اس ام اس می داد و حرفهای دیگه ای می زد . منم یه بار بهش اس ام اس
زدم خودت رو معرفی کن و بگو شماره من رو از کجا اوردی اونم جوابی نداد
تا اینکه بعد ۳ روز مجداد حدود ظهر بود به من زنگ زد و متاسفانه من
شماره این رو سیو نکرده بودم تا برندارم و بازم شروع کرد به خالی بستن که
من دوست دوست شما نبودم و تو رو هم نمی شناسم فقط شماره شما
قبلا حدود یکسال پیش برای دوست پسر من بوده و این بود من زنگ زدم. ![]()
( خالی بندی رو ببیند تو رو خدا اولا شماره من ۴ سال است که دست
خودمه دوما قبل از اون دوست عموم بود و سوما به عموم هم مخابرات داده
بود پس گلم خودتی)
هیچی تموم شد و منم شماره این خانوم رو با اسم مزاحم تو گوشیم سیو
کردم تا دیگه گوشی رو جواب ندم. این ماجرا تموم شد.
تا اینکه بله ساعت ۱:۵۴ بامداد روز یکشنبه تلفن موبایل من با یک شماره
ناشناس ۰۹۱۹ زنگ خورد برعکس همه روزها من اون شب ساعت ۱ خوابیده
بودم. تلفن رو جواب دادم. صدای ناشناسی بود که داشت گریه می کرد و
اضطراب داشت ترسیده و وحشت زده. به من گفت :اقا عرشیا گفتم بفرمایید
گفت: من فلانی هستم همون که چند روز پیش زنگ زدم گفتم دوست
دوست شما هستم و قبول نکردید و بعدش من یه چیزی دیگه گفتم. یه
خورده فکر کردم یادم اومد گفتم بله احوال شما حالتون خوبه؟ جواب داد
مرسی من الان تو فرودگاه مهر اباد هستم و نمی دونم چیکار باید کنم گفتم
خوب یعنی چی یه ماشین بگیر برو خونتون گفت نمی تونم!؟ اخه چرا ؟ چی
شده مگه چرا داری گریه می کنی و اضطراب داری؟ گفت اخه یه اتفاقی
برام افتاده! بهش گفتم برام توضیح بده یه مقداری یه چیزهای بی سر و ته
گفت که من پول ندارم اینجا موندم نمی دونم چیکار کنم و همه دارن برام
بوق می زنن و.... و بعدش: تو رو خدا کمکم کن به هر کدوم از دوستام زنگ
زدم به من گفتن اگه بیای خونه ما باید با هم برنامه داشته باشیم
( منظورش از دوستاش دوست پسرهاش بودن و منظور از برنامه س ک س
بود و منظورش از اینکه من دوست اون هستم یه چیز عجیب غریب بود)
خلاصه بازم قطع کردم و مجداد زنگ زد گفت کمکم کن و اینبار این وجدان من
بود که داشت باهاش حرف می زد و خوب منم کمکش کردم گفتم خوب
زنگ بزن ۱۱۰ اونم قبول نکرد و بعدش گفتم دقیق بگو کجایی گفت فرودگاه
مهر اباد و گفتم یا اژانس بگیر و بیا به ادرسی که میگم ( ادرس رو جایی
دیگه دادم تا مشکلی درست نشه) و وقتی اومدی به من زنگ بزن تا بیام
دنبالت گفت شارژ ندارم و تو رو خدا هر چند دقیقه به من زنگ بزن من می
ترسم گفتم باشه.
دیگه خوابم نبرد همه جور فکر کردم که این فروشنده مواد مخدر باشه یا
بخواد به من نامردی کنه و هزاران موضوع دیگه... اولش مادرم رو در جریان
گذاشتم و گفتم کسی می خواد بیاد خونه ما و اونم مخالفت کرد نمی
دونستم چیکار باید کنم؟؟؟![]()
ولی تصمیم گرفتم همه مسئولیت رو قبول کنم و مدام بهش زنگ زدم تا
اینکه رسید جایی که میگم منم یه اژانس گرفتم و رفتم پیشش در ماشین رو
باز کردم و بهش گفتم خوش اومدی و دست دادیم وقتی دست داد متوجه
لرزش اندامش ناشی از ترس شدم کرایه رو حساب کردم و راننده رفت
( ماشین برای فرودگاه نبود) اولین سوالی که پرسید گفت تو رو خدا من در
امان هستم؟ گفتم حتما داریم میرم تو خونه ما. رفتیم سوار ماشینی که
باهاش من اومده بودم شدیم و رفتیم جلوی در خونمون و پیدا شدیم. ساعت
۳ بامداد. در رو باز کردم و خونه ما هم ویلایی و ما هم طبقه ۴ بهش گفتم
ببین اصلا صدای پات رو کسی نشنونه اروم بیا اگرم کسی بیدار شد تو چیزی
نگو من هستم گفت باشه اروم رفتیم تو اتاق من و خوشبختانه هیچ کس
حتی مادرم که از کنار گوشش رد شدیم نشنید. در رو بستم و بیچاره سر درد
داشت سریع رفتم و براش اب اوردم و خورد. یه سیگار روشن کرد![]()
و شروع کرد به کشیدن بازم شک داشت به من گفتم صبر کن بزار خواهرم
رو بیدار کنم و رفتم و خواهرم بیدار شد کمی از ماجرا براش توضیح دادم و
اونم اومد یه احوالپرسی کرد و خوش امد گفت وبعد رفت. هیچی بعدش
نشیتم و حرف زد گفت اگه تو رو نداشتم نمی دونستم امشب باید تو بغل
کی بودم و...
مانتوش رو در اورد و راحت نشست از من یه پیرن خواست و بهش دادم و
تنش کرد. و شروع کردیم به حرف زدن . بهش گفتم ببین تو کس هستی؟
شماره من رو از کجا اوردی؟ چه جوری به من زنگ زدی؟ تو که اصلا منو
نمی شناختی و نمی دونستی کیم؟ شاید می خواستم بهت تجاور کنم؟
و هزاران چیز دیگه؟ گفت نمی دونم یه لخظه گفتم خدایا کمکم کن بعدش
یاد تو افتادم
و بقیه حرفهای قبلی رو زد و گفت در رابطه با اینکه بخوای
به من تجاوز کنی ازت مطمئنم چون وقتی قبلا بهت زنگ زدم با اون حالی
که کلی التماست کردم حاضر نشدی دوستی من رو قبول کنی و با من
باشی (خودمونیم خیلی دختر خشگلی بود طوری که وقتی می دیدی ادم
نمی تونست بهش نگه خیلی زیبا هستی) ۲۳ سالش بود یه بچه داشت
و تازه از شوهرش طلاق گرفته بود. عکس بچش رو نشون داد چه پسر
ماهی بود. گفت من ۱۳ سالگی از خونمون فرار کردم و بعدش تو تهران
بودم و دو سال پیش ازدواج کردم و ۳ ماه پیش طلاق و اینکه با دوستم رفتم
فرودگاه می خواست بره. ( کجا نمی دونست )
و بعدش من موندم بیرون و نتونستم برم خوابگاهی که توش می خوام
چون شبها ساعت ۱۰ در رو می بندن ( ای کاش ادرس خوابگاه رو می گرفتم
تا از مسئولین بخوایم تا قوانین خودشون رو درست تنظیم کنند ) و اینکه به
هر کدوم از دوستام زنگ زدم گفتن می تونی بیای خونه ما ولی باید س ک
س کنیم و تو تنها کسی بودی که اول دلیل گریه من رو پرسیدی و... و بازم
گریه می کرد و میگفت این پسرها خیلی کثیف هستن خیلی عوضی و...
( بلانسبت) و سریع گفت بلانسبت شما. بعدش سر درد شدیدی داشت گفت
عرشیا من خوابم میاد گفتم بزار بخوابم فردا بهت میگم گفتم خواهش می
کنم . گفت تو کجا می خوابی گفتم همین جا کنار میز مطالعه و خودشم رو
تخت من درازکشید و انگار سالها بوده خواب به این راحتی نداشته و سریع
خوابش برد
منم با یه بالش و چادر نماز خواهرم خوابیدم پایین تخت ولی
اصلا خوابم نبرد. شب هزارن موضوع فکر کردم به دختره به خودم گاهی
وسوسه می شدم و گاهی اینطوری نبود وقتی باهاش رو می دیدم یا بدن
نمیه لختش رو ![]()
![]()
( خدایا کمکم کن وسوسه نشم ) به هر حال بر نفس
خودم غلبه داشتم و شب رو با پاکی به صبح رسوندیم. صبح ساعت ۹ روز
یکشنبه بیدار شدیم . خانوادم همه بیدار بودن و منم از خواب بلند شدم و
رفتم دستشویی و پیش مامانم اونم سریع گفت مهمونت رو چیکار کردی
گفتم الان میگم بزار یه چیزی بخورم ولی چیزی میل نداشتم اخه دیشب
سیگار کشیده بود چند تا و سرگیجه داشتم ( من اهل دود نیستم یه بار
قلیون کشیدم ۴ روز خوابیدم
) بعدش به مادرم گفتم مامان من مهمون
دارم و یه دختر خانومی هست و مجبور شدم یکم براش خالی ببندم تا
دعواش نکنه و گفتم از دوستان منه قبلا با هم کار کردیم اونم که منو می
شناخت قبول کرد . گفتم بیا ببینش گفت باشه. اول من رفتم تو اتاق خودم
و چند تا شیوه بازیگری بهش یادم دادم تا سوتی نده و بهش گفتم اولین
کاری که می کنی اومد تو اتاق مادرم رو ببوس اینطوری اونو مال خودت
می کنی و چیزی نمی تونه بهت بگه. اونم ماشالله مادرم یه ماچ کرد و کلی
با هم دوست شدن بعد مادرم رفت و صبحونه رو خوردیم ولی مادرم فهمید
سیگار کشیده و اولین حرفی که زد گفت من از سیگاری ها خوشم نمیاد
خیلی بده![]()
بعدش شروع کرد گفت عرشیا نمی دونی چقدر راحت خوابیدم اولین شبی
بود که ترس نداشتم و کسی مزاحم من نمیشد و کلی تشکر کرد منم دیگه
سوال پیچش نکردم چون برام مهم نبود که بخوام چیزی رو بدونم و همه
چیز روشن بود. ولی خودش کمی از ماجرای زندگیش و راز هاش رو گفت .
از مشکلاتش اینکه ماهی ۷۰۰۰۰ هزار تومن پول اجاره خوابگاه میده
و کلاس ارایشگری میره و می خواد بره بدنسازی و.. منم بهش قول دادم
هر طوری بتونم و از دوستم بر بیاد کمکت می کنم بدون اینکه ازت چیزی
بخوام.
بعدش نه من پول داشتم و نه اون رفتیم بیرون از دوستم پول گرفتم بهش
دادم تا دست خالی نمونه و رفتم به سمت مترو و تو راه بهش گفتم یه
وقت فکر نکن چون یکبار من کمکی بهت کردم تو باید حتما جبران کنی نه
اینطور نیست حتی اگر دوست نداشتی بهت زنگ زدم جواب تلفن من رو
نده ولی اگر کمکی از دست من بر میومد تماس بگیر اگر بتونم مطوئن باش
دریغ نمی کنم. و اونم کلی تشکر و.. رفت سوار مترو گلشهر شد و رفت به
سوی چی؟ خدا می دونه. خودش که توبه کرد از کارهاش دست برداره و
یه زندگی دیگه رو شروع کنه و چقدر گفته هاش با عملش هماهنگ هستش
رو من نمی دونم.
اره بلخره ماجرای فیلم همسفر گوگوش و بهروز وثوق که تو یه اتاق بودن
برای من هم تکرار شد.
امیدوارم خدا همیشه نگهدارت باشه. و بدون می تونی خوشبتی رو بدست
بیاری فقط باید بخوای و بسمتش حرکت کنی و خود راه بهت میگه چیکار باید
کنی کافیه صبر داشته باشی و قلب و دلت یک جور باشه با فکرت.
خوب نظر شما چیه؟ کار بدی کردم؟ کار خوبی بود؟ ولی چرا؟
منتظر نظرهای قشنگ شما عزیزان گلم هستم
شاید متن ویرایش بشه![]()

تو رو به قیمت جون به همین یه لقمه نون
تو رو به ماه آسمون به عاشق های بی نشون
تو رو به حرمت چشمات به همه مقدسات
تو رو به خود خدا به هق هق شبونه هات
قسمت میدم قسمت میدم قسمت میدم
قسمت میدم از عشقم نگذری
قسمت میدم که از اینجا نری
قسمت میدم قسمت میدم
تو اگه بخوای فقط با یک نگاه من برات خورشید و آتیش می زنم
یه روزی دلم اگه تو رو نخواد من اونو از توی سینه میکنم
تو رو به خود خدا به تموم این شبها
تو رو جون رازقی به نواز عاشقی قسمت میدم
قسمت میدم از عشقم نگذری
قسمت میدم که از اینجا نری
قسمت میدم قسمت میدم


فرج ا... صبا نويسنده و روزنامه نگار کهنه کاري است . او سالها در عرصه مطبوعات فعاليت داشته و امروز ديگر از پيشکسوتان اين عرصه به شمار مياد .
.......... ماجرا برميگرده به يه روز غروب در تحريريه مجله روشنفکر .
بعد از چاپ اين نامه است که مصيبت شروع ميشه : آن را نوار کردند ، در مراسم مختلف دکلمه اش ميکردند ، در راديو و تلويزيون صد بار آن را خواندند ، جلوي دانشگاه آن را ميفروختند ، هر چقدر که ما فرياد کشيديم آقا جان اين نامه را چاپلين ننوشته کسي گوش نکرد . بدتر آنکه به زبان ترکي استانبولي ، آلماني و انگليسي هم منتشر شد .
حتي در چند جلسه که خودم نيز حضور داشتم باز اين نامه را خواندند و وقتي گفتم اين نامه جعلي است و زاييده تخيل من ، ريشخندم کردند که چه ميگويي ؟ ما نسخه انگليسي اش را هم ديده ايم !!!! ![]()
بهرحال فرج الله صبا چوب خلاقيتش را مي خورد. چرا که اين نامه آنقدر صميمي و واقعي نوشته شده که حتي يک لحظه هم به فکر کسي نرسيده که ممکن است دروغین باشد.
دروغين؟ اسم اين کار را نمي شود جعل نامه گذاشت. مخصوصا آنکه نويسنده خودش هم تابحال صدهزار بار اين موضوع را گوشزد کرده است. اما واي از آن روزي که اين مردم بخواهند چيزي را باور کنند. اين را ، فرج اله صبا مي گويد: